روز از نو روزی از نو . دویدن سمت لقمه ی نون . برخی پی عشق و حال از جنس شور . دریغ از یه آنسان از جنس یه جرعه روح و روشنایی نور. . کم نیست . بفکر غم نیست . مینویسه . از خودش از شهر شیک و سنگفرش خیس . از کوچه پس کوچه های به هم گره خورده . از مسیرهای رفته از خاطرات پشت سر . از منظره های نو و پیشرو . از امید از انگیزه . از صخره گرفته تا به سنگریزه از عشقی که یکدم ازش جدا نیست از اونی که میگفت حواس خدا بهش نیست . از اونی که توی قاب تراشیده ی رنگین ، خیره مونده به تصویر آیینه ی جیوه رفته و قدنمای سنگین . از اونی که هم خوبه و هم بد . صبوره و تکپر حرفهاش رو قورت میده تا نویسنده شه از اونی که عاشق بهاره ولی پاییزه پس زمینه اش . از اونی که یه تصویره مبهم و ضربدریه . اهل جنگ واسه گذر از سختی ها و هر پیچ و خمیه . از اونی که نمیترسه از هیچ بنده بشری . از اونی که یاد گرفته تن لخت و نگاه هیز دید نشه حشری . هر تن لختی واسه آغوش گرفتن نیست . توی درس مرام مسلک گرفته بیست . از خودش بگه از خاطرات . . روزی بود و روزگاری . پسرک نوجوان . پر شور و شوق . یه رودخانه پر از شوق و شعف . پر از عشق به زندگی . به زنده ها . به پارک و سنگفرش و نرده ها . همه چی رو دوست داشت . توی هر قدم گل عشق می کاشت . پسرک سر گذر از پیچ تند هجده سالگی رسید به لحظه ی موعود . اوج گرفت . شروع شد صعود . از فرش تا به ابرا . تا به عرش . اون چه ناباورانه خوشحال بود و خوشبخت . کمی بعید بود . این اوج گرفتن و صعود یه فرودی داشت . فرود که چه عرض کنم . سقوط . چه پر درد میزد عربده حین سقوط.... اون سمت دره ی ناباوری ها . چندی شد . اون ساکت شد . در سکوت محو سقوط میزد دست وپا . مسیرش رو کج کرد . خسته شد از خستگی هاش . از دلبستگی هاش . از وابستگی هاش . از خودش . از همه . از زمین و اسمون . از چهار فصل خیس تقویم . از شب زجه های بیصدای پر تکرار خسته از اسارت روح توی جسم زمینی از حسرت پرواز از ...Http://tehrannovel.blog.ir کلیک
